84.jpg

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده

 

بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید:"پدرت فدایت دخترم!"

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده

 

بود که هر غروب می آمد که بگوید:"شادی دلم"،"پاره ی تنم"

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده

 

بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی اورا ببوسد.

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده

 

بودکه پی "کسای یمانی"می گشت تا در آن آرامش یابد.

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پسرش حسن(ع)

 

بازکرده بود "جدت زیر کساست؛برو نزدیک"

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار وبه حسین(ع)خسته از راه

 

آمده؛گفته بود"نور چشمم،میوه ی دلم،جد و برادرت زیر کسایند.

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی علی(ع)باز کرده

 

بود.روی علی(ع) که بی تاب می گفت:"بوی برادرم محمد(ص)می آید".

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار یعنی آیا در را روی جبرئیل

 

خودش باز کرده بود؟

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار وتنها گلیم زیر پایش را

 

بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف

 

دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار وپارچه ای کشیده بود روی

 

سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار وقرص نان را گرفته بود بیرون

 

 

 تا دست های مسکینی آن را بقاپد،بعد از گرسنگی روزه ی بی سحری چشم هایش

 

سیاهی رفته بود.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار وقرص نان شب بعد را به دست

 

های یتیمی سپرده بود.و باز به اسیری.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و به صورت شرمنده ی زنی که

 

برای بار دهم سوالی را می پرسید لبخند زده بود.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود

 

که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها

 

داده و خود نخورده است.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی چشم های خیس علی

 

باز کرده بود، روی مردی که جانش  و برادرش را از دست داده بود.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و شنیده بود همسایه ها بلند،طوری

 

که بشنود،می گویند:علی!او را ببر جایی دور از شهر،گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و به بلال که ساکت و

 

محزون  آن پشت ایستاده بود گفت:دوباره اذان بگو؛من دلتنگم.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی علی باز کرده

 

بود  که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد.

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود به همین دیوار و گفته بود"نمی گذارم

 

ببریدش".

 

ایستاده بود پشت همین در،تکیه داده بود  درست بر همین دیوار که ....!

                                                

 

                                                        التماس دعا دارم از همتون

/ 0 نظر / 10 بازدید